ما سه تا پشت ميز توي حال
.
گل چه فرداي آن روز امتحان انگليسي داشت و مشغول تمرين كردن بود
.
مي گل: كاش من امتحان انگليسي گل چه را مي دادم
.
گل چه : حتما مامي جان هم دوست داشت امتحان مي گل را بدهد
؟!
مامي جان : نه
؛ من هم امتحان گل چه را مي دادم
!
گل چه : اما اگر من مامان بودم بهتر بود
چون آنوقت اصلا امتحان نمي دادم
!!!
امتحانات شفاهي و انگليسي را فردا تمام مي كنيم و از دوم خرداد امتحان هاي كتبي داريم. دعا كنيد
موفق شويم.
راستي اگر گفتيد طولاني ترين شب سال چه شبي است
؟
مامي جان و بابا اين بار در مورد چك آپ مامي جان هيچي به ما دو تا نگفته بودند
.
امروز كه از مدرسه برگشتيم. مامي جان تند و تند با ما صحبت كرد روپوش گل چه را توي كمد آويزون كرد . لباس پوشيد و رژ لب سرخابي خوشرنگش رو كه خيلي بهش مياد زد
و از ما خداحافظي كرد تا به دكتر برود
.
تا مامي جان نبود ما بازي كرديم و پشت كامپيوتر بوديم و بستني و چيپس خورديم
. بالاخره خسته شديم
و به موبايل مامي جان زنگ زديم كه بابا گوشي را برداشت
و گفت : ما مطب دكتريم. 5 دقيقه ي ديگر زنگ مي زنيم....
حالا مامي جان به منزل رسيده شاد و سرحال و خندان و صد البته سلامت
. با يك عالم پفك و شيريني.
اي خداي مهربان
همانطور كه امروز ما را ميزبان شادي كردي شادي را مهمان همه ي خانه ها كن.
چند روز پيش از مدرسه كه برگشتيم خيلي خسته بوديم ؛ بعد از خوردن بستني و ديدن كارتون من( مي گل) به مامي جان گفتم
-: منو بغل كن تا خستگي از تنم در بره
.
مامي جان هم منو بغل كرد و بوسيد
.اما بعد از چند دقيقه گفت: مي شه فعلا تو مامان من بشي و گل چه هم خواهرم بشه
!!!
ما دو تا قبول كرديم و من (مي گل ) شدم مژده جون
و گل چه هم شد خاله مهستا
. نمي دونين چه كيفي داشت . مامي جون سرش رو گذاشته بود روي پاي من و راحت داشت با خواهرش حرف مي زد
. (آخه مامي جان و خاله مهستا خيلي با هم حرف مي زنن). گاهي اوقات هم مامي جان برمي گشت و از من مثلا آب مي خواست
.خلاصه خيلي خوش بوديم . فقط در آخر نمي دونستيم چرا باز هم دلمون براي مژده جون و خاله مهستا تنگه
؟؟!!!
در چند پست پيش ما از شما يه سوال پرسيده بوديم: آخر دنيا كجاست؟
وقتي اين سوال رو از مامي جون كرديم تمام جواب هاش غلط بود
. به همين خاطر خواستيم ببينيم كدوم يكي از شما اونقدر با هوشه كه متوجه نكته ي انحرافي مسئله مي شه
.اما جواب هاي شما اينقدر قشنگ بود
كه ما نخواستيم بگيم اين فقط يه بازي بوده . اما مامي جان گفتن اگه بگيم بهتره. آخر كلمه ي دنيا حرف " ا " است
.
عزيزدلم
؛ گلم
؛ خواهرم
؛ براي اينكه من و مامي جان و بابا را خوشحال كردي از تو ممنونيم
.
براي اجراي خوب نقش نخودي
براي شعر هاي زيباي فارسي و انگليسي كه خواندي
براي رقص زيبايت وقتي كه مي خواندي: چ چ چ چلچله ببين چقدر خوشگله
براي صورتكي كه با دست هاي كوچكت درست كرده بودي
براي اينكه اجازه دادي همه باتو شعر مامي جان را بخوانند:ديگه ما شاد شاديم؛آخه ما با سواديم
براي شناي زيبايت در آب
گل چه ي پر تلاشم جشن الفبايت مبارك .
باور كن بيشترين تشويق از طرف مامان و باباها براي تو بود
. فرشته ي با سوادمون به تو افتخار مي كنيم
.
بهشته جون : روی ماه خانم آموزگارو می بوسیم
از مژده جون عزيزمون ممنونيم كه به تهران آمدند تا در جشن الفباي گل چه شركت كنند.
بابا مرتضي تبريك زيباي شما دلمان را پر از شوق كرد.
مژده جون و بابا مرتضي دوست داريم شادي تمام لحظه هاي خوش زندگي را با شما قسمت كنيم
.
بابا جون ؛ باباي گل؛ باباي عزيز؛ اين پست را بياد شب هاي شيريني مي نويسيم كه تو با وجود اين كه از تمرين برگشته اي و كاملا خسته اي ؛ به اتاق ما مي آيي و برايمان قصه مي خواني . حتي حالا كه هر دو باسواديم ...
شب هايي كه بابا جون زمان خواب ما به خانه رسيده باشد به اتاق ما مي آيد وبرايمان قصه مي خواند.گاهي كتاب را ما انتخاب مي كنيم و بابا جون مي خواند؛ اما گاهي باباجون خودش قصه تعريف مي كند
.هميشه هم قصه ي همان شير بدجنسي كه هر روز يكي از حيوانات جنگل را مي خورده تا به خرگوش زرنگ مي رسد و ....
حتما همه اين قصه را مي دانند ولي قشنگترين قسمت ماجرا اين است كه اين قصه ي بابا جون ما هيچوقت مثل هم نيست
!
گاهي شير در آب مي افتد و مي ميرد
.
گاهي در چاه مي افتد اما نمي ميرد
.
گاهي شير سلطان جنگل مي ماند
.
گاهي خرگوش سلطان جنگل مي شود
.
و خلاصه اين باباي با مزه
هر بار قصه را به صورتي جديد تمام مي كند و ما هيچوقت نمي دانيم آخر قصه چه مي شود![]()
.

