خداحافظ موهاي بلند!
خداحافظ تابستان كوتاه!
امروز موهاي بلندمون
رو توي سالن هما كوتاه كرديم
؛فكر مي كنيم هم يه تنوع هست و هم ديگه موهاي خيلي بلند خستمون كرده بود
.راستي با اجازه ي ما
؛اون موها رو نگه داشتن چون گاهي براي كمك به موهاي عروس مي تونن ازش استفاده كنن
!
آخرين لحظه هاي تابستان را مي گذرانيم![]()
،اميدواريم به همه خوش گذشته باشد و همه مخصوصا دانش آموزان پاييز زيبا را با انرژي شروع كنند.
سال ها پيش در چنين روزي ؛سي ام شهريور ماه؛مژده جون و بابامرتضي،مامان و بابا شدند
.خداي مهربون يه دختر كوچولو
بهشون داد تا خانواده يي سه نفره باشند
.
اين نفر سوم مامي جان ماست![]()
كه هميشه از شنيدن صدا و ديدن روي مامان و باباش ،قند تو دلش آب مي شه
.
هر كاري كه باعث خوشحالي مامي جان بشه انجام داديم
.از خريدن هديه و كيك و شمع تا رقصيدن و خووندن شعر و فرستادن
از وقتي كه آمدي
در اتاقم خوابيدي ؛پس من ديگر شبها تنها نبودم
.
هميشه همبازي خوبم بودي
؛پس ديگر حوصله ام سرنرفت
.
كم كم خنديدي،بعد نشستي،سپس راه افتادي و حرف زدي.تمام خاطراتم همراه با تو بود و هست و خواهد بود
.
مامي جان هم از اينكه من تو را دارم خوشنود است چون مي گويد در هر شرايطي خواهرم به فكرم هست پس شما دوتا هم هميشه بياد هم خواهيد بود.
بله، تمام اين ها براي توست "گل چه" گل زيباي هميشگيم
.
تولدت در زيباترين شب شهريور مبارك
و چه زيباست كه روز تولدت 29 شهريور برابر شده با تولد امام زمان
(ع)چند روز پيش يه پاكت پستي داشتيم كه توش يه دعوتنامه بود
.
توي اون دعوتنامه از من (گل چه)خواسته شده بود
كه روز هاي چهار شنبه و پنج شنبه براي تمرين و اجراي نمايش براي كلاس اولي ها در روز چشن شكوفه ها به مدرسه برم تا در برگزاري هر چه بهتر مراسم سهيم باشم
!
اگه روز جمعه مهمون نداشته باشيم يا مهمون نباشيم،ناهار با باباجونه
!يعني مي ريم بيرون
.جمعه ي گذشته هم جاي همه ي شما خالي رفتيم فرحزاد .تازه روي يكي از تخت ها نشسته بوديم كه يكي از دوست هاي بابا جون كه از قضا هم فوتباليست بوده و هم همسايه ي قبليمون بودن ، همراه با خانواده و يكي از آشناهاشون از راه رسيدن.
بعد از سلام و احوال پرسي از ما خواستن كه كنار هم ناهار بخوريم، ما هم قبول كرديم.خانواده ي مورد نظر دو تا دختر دارن كه يكيشون همسن منه(مي گل) و يكيشون هم پنج ساله است.
بعد از ناهار همه شروع به صحبت كردن و اين دختر كوچولو هم كه اسمش ستايشه مرتب با يه ناخن مصنوعي
بازي مي كرد و چون پيش مامي جان نشسته بود گاهي با مامي جان صحبت مي كرد:
مامي جان:ستايش خانم چرا از اين ناخن خوشت مياد
؟
ستايش:آخه من اهل ناخن و اهل اسباب بازي و اهل پولم ديگه
!!!!
ما و مامي جان:![]()
![]()
.
مي بينيد اين فسقلي اهل چه چيزاييه
!
شما اهل چي هستين
؟؟!!!
كمي بالاتر از مركز تجاري گلستان،يه آقايي ايستاده و انواع سبزيجات به صورت خورد شده و هويج خورد شده (به شكل هاي ريز يا درشت)و پياز داغ و خلاصه كلي چيزهايي ازاين نوع رو با بسته بندي تميز مي فروشه
؛نكته ي مهم اينه كه اين آقا نابيناست![]()
و مثلا وقتي پول مي گيره براي احتياط مي پرسه: چند تومنيه
؟ و بعد هم بقيه ي پول رو مي ده و اينبار مي پرسه: درست دادم
؟
گاهي مامي جان از اين آقاي نابينا خريد مي كرد و هميشه هم راضي بودتا اينكه جريان وبا پيش اومد
و اين مامي جان مهربون
به فكر افتاد كه با وجود اينكه ديگه كمتر كسي سبزي مي خره اين نابيناي بيچاره چه مي كنه
؟؟
...و الآن مدتيست كه ديگه بساط سبزي فروش نزديك گلستان هم جمع شده!!!
...
خاله الهه و مامي جان توي دانشگاه با هم آشنا شدن و از اون موقع تا حالا دوستيشون پابر جاست
.مامي جان گاهي خاطره هاي بامزه اي از اين دوستي تعريف مي كنه ؛كه توي بعضي از اونها ما دو تا هم هستيم
.
خاله الهه بعد از اينكه مهندس مي شه براي گرفتن فوق ليسانس به هند مي ره و فعلا با همسرش "عمو مهدي" كه يه آقاي آروم و خوش اخلاقه و البته حوصله ي بچه ها رو هم داره
؛ در هند زندگي مي كنه تا چند ماه ديگه كه عمو مهدي دكتراش رو مي گيره.
اين خاله الهه حدود چهار ماه پيش به مدت سه ماه به امريكا رفت
كه خواهرش رو ببينه و خلاصه فرداهم داره مي ره هند؛ پس مي بينيد كه هميشه در گردشه
.
اما موضوع مهم اينه كه هر جا كه مي ره به فكر ما هست و هر وقت كه به تهران برمي گرده به منزل ما مياد با كلي سوغاتي
.توي امريكا هم كه بود براي تولد ما يه ايميل موزيكال با حال فرستاد.مي بينيد كه بعضي خاله ها كه خاله ي واقعي آدم نيستن هم مي تونن مهربون باشن و دوست داشتني و ما روهم دوست داشته باشن
.
شما هم از اين خاله ها دارين
؟
عمر سفر خیلی کوتاه است
.ما حدود هفت ساعت دیگر به طرف تهران پرواز می کنیم
. از حالا دلمون برای این جا تنگه
!!!!
ما سه تا عمه داریم. عمه زهرا ؛ دومین عمه ی ماست.یک عمه ی خوشرو
.که همیشه دوست داره ما رو توی بغلش بگیره و ببوسه
!
عمه زهرا یه دختر به اسم مرضیه داره ؛که برای چند پست اخیر ما کامنت میذاره و گویا از این دنیای مجازی خوشش اومده
و دلش می خواد یه وبلاگ داشته باشه.به همین دلیل مامی جان یه وبلاگ براش باز کردن و توضیحات رو بهش دادن تا از امروز بتونه بنویسه.
مرضیه ما هم برات آرزوی موفقیت می کنیم
.
این هم وبلاگ مرضیه:"آرالیکا"
غول سبز مهربان
در قصه ها ؛"غول"
موجود بدی است که همیشه دوست داره آدم خوبه ی داستان رو از بین ببره
.اما توی بعضی قصه ها یا کارتون ها ؛مثل علاءالدین،غول برای انجام کارهای خوب اومده
.
روزی روزگاری در جنگلی دور دست،کنار مردابی کوچک،غولی سبز رنگ و مهربان زندگی می کرد....
شناختینش
؟ درسته "شرک" اگه تا به حال این کارتون رو ندیدین؛حتما ببینین
؛حتی شما که بزرگترین
.اونوقت می بینین که یه غول مهربون چقدر دوست داشتنیه
و اصلا ترس نداره
.
فکر کنید
:به یه مسافرت برید؛اما اصلا اسباب بازی نداشته باشید
،حالا چه طوری بازی می کنید![]()
؟
وقتی ما میایم بوشهر لازم نیست هیچ باربی یا عروسک یا لباس باربی یا گالسکه یا... رو با خودمون از تهران بیاریم
؛چون این جا همه ی اسباب بازی ها رو داریم
،تازه خیلی هم کامل
.
این وسایل رو ما با خودمون نیاوردیم؛کسی هم برای ما نخریده
!با این که جدید نیستن اما خیلی سالم و تمیزندو صدالبته دوست داستنی
.
می تونید حدس بزنید این همه اسباب بازی مال کیه
؟؟
تمام این وسایل با کلاس متعلق به مامی جان و خاله مهستا و دایی ماکان می باشد که با وجود بازی های زیاد سالم و تمیز ماندن
و دارن برای ما هم خاطره می سازن ؛ باید ببینیم بعد از ما چه کسی با این وسایل بازی می کنه
؟! آخه ما هم سعی می کنیم خوب ازشون مواظبت کنیم
.
توی خاطرات شما هم اسباب بازی جایی داره؟![]()
امشب به خواب همه ی شما
؛حتی شما که اسم ما دو تا را نمی دانید
؛این نوشته را سنجاق می کنیم
،تا فردابرایتان یک عید فوق العاده باشد
.
بعثت عاشق ترین بنده ی خدا مبارک![]()
این جا بوشهر است
؛صدای خواهرانه
!!!




