امروز زيباترين روز خداست
و گرمترين خورشيد تابيده تا من خواهر شوم
و خواهري به زيبايي مهتاب
و به پاكي گلبرگ
هديه اي باشد از جانب خدا
.خدايا به شكرانه ي
اين روز چه كنم
؟
هشت سال پيش حوالي ساعت 8 صبح تو به دنيا آمدي تا لحظه هايم را شيرينترين كني
.گل چه
؛خواهرم قدمت خوش ؛تولدت مبارك
.
********************************************************
تا حالا ديدين يه دختر فقط يه روز از مامي جانش
بزرگتر باشه![]()
![]()
![]()
؟!!
اون دختر منم
گل چه. كه يكروز از مامي جان بزرگترم
!!!
******************************************************** مامي جان
يادت نره
:
دنيا ديگه مثه تو نداره
!
نداره نه مي تونه بياره
!
مژده جون
ممنون كه مامي جان
ما رو به دنيا آوردي
.
مامي جان
تولدت مبارك
.
و اما شيراز
...
تقريبا يك هفته شيراز بوديم با كلي خاطرات خوش
.
دو تا نامزدي دعوت داشتيم
.يكيش نامزدي پسر عمومون بود و يكي ديگه اش پسر عمه مون كه با دختر عمومون نامزد كرد.يكي همه چيز صورتي و ديگري همه چيز آبي.
اما هردو خوب و مفصل و صميمي و شاد.
ولي غير از خوشي جشن ها
؛ قبل از هر مراسمي هم خيلي خوش مي گذشت
.همه دور هم بوديم
؛يك عالمه با دختر عمو ها و دختر عمه هامون بازي كرديم
. يك عالمه زديم و رقصيديم و گفتيم و خنديديم و كلي هم عكس گرفتيم كه هميشه ياد آور اين روز هاي خوش باشه
.
تمام جاده ها را چراغاني كرديم
،حتما يكي از آن ها به تو ختم مي شود
.
درختان را گفته ايم؛محكم باستند
،زيرا همه در مقدمت قيام خواهيم كرد
.
قاصدكها را خواسته ايم تا در دستهايمان بشارت آمدنت را بكارند
.
آسمان را التماس كرده ايم
تا بر سجاده هايمان رنگ اجابت بخشد
.
كاش امسال آخرين شعبان انتظار باشد
!
تولد امام زمان "عج"مبارك
يكي ديگه از شيريني هاي اين تابستون تولد امامانمون بود؛جشن و مولودي و دعا همراه با آجيل مشكل گشا
!
نرگس رو كه حتما همتون مي بينين
!
كاري به اين نداريم كه خوبه يا بد
!الكي طولاني شده
و يا چند تا موضوع توي هم گره خورده
!تازه بچه ي نسرين هم نوزاد نيست
و النگو داره
!!!
فقط اينو مي گيم كه توي شب هاي تابستون
يه زمان خوبي رو به خاطر ديدن اين سريال كنار هم مي نشستيم
؛حالا مي خواست توي بوشهر خونه ي بابا مرتضي
باشيم وبا مژده جون
و خاله مهستا
سريال رو نگاه كنيم ويا توي شيراز پيش خاله ممتاز و يا با عمو ها و عمه هامون مي ديديم ؛در هر صورت يه خاطره ي خوش
بود همراه با تخمه محبوبي و بستني يخي و ميوه و شكلات
.
از بوشهر با خاله مهستا
آمديم تهران.دو روز بعد مژده جون
اومدن و روز بعدش هم دايي ماكان
.
اما دليل اين آمدن ها :يه جشن عروسي در پيش بود
.بله!پسر دايي مامي جان،آقا عماد و سميرا جون،يه عروس خوش اخلاق و خندون و خوشگل
ويه داماد شيك و مهربون بودن
.جشن توي سالن ساقدوش بود.جاي همه خالي خيلي خوش گذشت
.
يكي از مهمونها يه كوچولوي بامزه بود به اسم كيميا
.به همه مي خنديد
و كلي با مامي جان دوست شده بود
و بغلش بود
و مثل نقل و نبات براي همه بوس
مي فرستاد.موقع شام هم توي اون همه سرو صدا راحت خوابيده بود
.اين كيميا خانم يه خاله فريبا داره كه نويسنده ي وبلاگشه.
همه خوشحال و شاد
بودن مخصوصا مامان آقا داماد كه يه لحظه هم از رقصيدن غافل نمي شدن ،حتي موقعي كه فيلم برداري مي كردن
!مامي جان بهشون مي گفتن:مادر شوهر پر انرژي
!(ان شاالله هميشه شاد باشين زن دايي
.)
در ضمن اين عروس و داماد خوشبخت
سه چهار روز بعد از عروسي به مكه
رفتن.زيارت قبول
.
سلام![]()
سلامي به گرمي ظهرهاي داغ تابستان![]()
ما برگشتيم
!شيراز بوديم؛ جاي همه خالي؛خيلي خوش گذشت
.
حالا هم در تهرانيم؛شاد و سرحال و پر از انرژي
و صد البته با كلي تعريف از روزهايي كه در اين دنياي مجازي نبوديم
...
اما اول اينكه امروز ما دوتا و مامي جان هر كدوم يه حس خوب
داشتيم:چرا
؟؟!!چون شهريور از راه رسيده
،چون به روزهاي زيباي مدرسه نزديك مي شيم
،چون هوا يه لحظه پاييزي مي شه
،چون تا اينجاي تابستون خوش و خرم بوديم
،چون توي چندين جشن با حال شركت كرديم
،چون همديگر رو دوست داريم
،چون سلامتيم
و...
خدايا شكرت![]()
شما هم حتما يه حس خوب دارين
!برامون مي نويسين![]()
![]()
!
