تبليغاتX
خواهرانه - test

می گل:داشتم برگه و نمرات آزمون هام رو به بابا جون نشون می دادم.به انشا که رسیدم؛گفتم:نوزده شدم،بالاترین نمره ی انشا نوزده بود.

بابا جون کمی فکر کرد و گفت:درسته کسی توی انشا بیست نمی شه !البته غیر از من!!!!

 

گل چه:تا رسیدم خونه ،شروع کردم به تعریف جریانات مدرسه برای مامی جان.تا به نشون دادن نمره ی دیکته رسیدم.مامی جان :اگه توی اولی هم بی دقتی نمی کردی بیست می شدی.من(با قیافه ی حق به جانب):به هر حال پیشرفت کردم دیگه(از نوزده و نیم تا بیست)!!!

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 20:13  توسط می گل و گل چه | 

گل چه:در حال انجام تکالیفم بودم که به جمله نویسی رسیدم،به مامی جان گفتم:می شه یه جملشو تو برام بنویسی؟مامی جان خیلی محکم:نه! من:آخه می خواستم دست خطت رو یادگاری داشته باشم!! مامی جان دیگه خندش گرفته بود و اصلا جدی نبود!

 

می گل:برای مامی جان تعریف می کنم:یکی از همکلاسیهامون که امسال توی مدرسمون اومده توی گروه بندی با ماست ولی هیچ کدوم از ما دوست نداریم کنارش بشینیم!!مامی جان:چرا؟ من:نمی دونم چرا!!ولی گاهی بچه ها اصرار می کنن من کنارش بشینم!! مامی جان:اشکالی نداره ،بالاخره این هم یه تمرینه ،چون همیشه همه چیز باب میل آدم نیست!!!

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 16:34  توسط می گل و گل چه | 
خندیدن!

تا حالا شده ندونسته یه کاری کنین که همه بخندن و بیشتر از همه خودتون بخندین؟!!

 

می گل:داشتم انشا می نوشتم .ما می جان و گل چه هم پشت میز بودن.مو ضوع انشا:ایران ما بود.یه دفعه مامی جان گفت:ببینم چی نوشتی ؟ و خودش و گل چه زدن زیر خنده!من هم نگاه کردم ببینم چه چیز خنده داری نوشتم؟....بله من به جای ایران ما نوشته بودم "ایرمان"و خودم هم کلی خندیدم.

 

گل چه:با عجله دور خودم و دور اتاق می چرخیدم  ولی پیداش نمی کردم!صدا زدم:مامی جان بدو دیرم می شه ها!!مامی جان و می گل با سرعت اومدن توی اتاق :دنبال چی می گردی؟ من با ناراحتی:دنبال ساعتم!می گل و مامی جان با خنده:ساعت که روی دستته!بقیه ی خنده هاش هم واسه ی خودم موند!

 

بابا جون صبح که می خواسته بره سر کار متوجه می شه که چراغ حمام روشن نمی شه.فکر می کنه:ممکنه می گل یا گل چه از مدرسه برگردن بخوان برن حمام پس با سختی لامپ رو عوض می کنه و لی وقتی کلید لامپ رو می زنه تازه متوجه می شه که اصلا لامپ نسوخته بوده و برق قطع بوده!!!پس کلی می خنده!!!بابا جون وقتی مامی جان تعریف کرد ما هم کلی خندیدیم ولی ازاینکه به فکرمون بودی هزار بار ممنون.

 

اگه این اتفاق ها برای شما افتاده لطفا برامون بنویسین.

 

روز جهانی کودک مبارک

 

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 18:38  توسط می گل و گل چه | 
قابل اعتماد!

گل چه:اولین مسابقه ی امسال در مدرسه "مسابقه ی رمضان " بود.از کلاس ما قرار  شد من مسئول جمع آوری و تحویل برگه ها باشم.فکر کنم قابل اعتمادم!

 

می گل:اولین کتاب تمرینی که به ما دادند،کتاب علوم بود که باید هر دانش آموزی هزینه ی اون رو به من می داد تا وقتی همه ی بچه ها آوردن به دفتر مدرسه تحویل بدم و این مسئولیت به خوشی پایان یافت.فکر کنم قابل اعتمادم!

یه خاطره ی بامزه از کلاس اول بابا جون:

همون اولین روزا که بابا جون مدرسه بوده ،احساس می کنه گرسنه اس و یادش میاد که صبحانه نخورده!پس بدون معطلی دستش رو بالا می کنه و می گه:اجازه می شه برم خونه صبحانه بخورم !!!

جالب اینجاست که معلمش هم اجازه می ده و بابا جون کاملا ریلکس می ره خونه و صبحانه اش رو میل می کنه!!!!!

حتما بابا جون هم قابل اعتماد بوده که معلمش این اجازه رو بهش می ده!!!!

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:25  توسط می گل و گل چه | 
مهر و رمضان

دومین شنبه ی مهر ماه هم گذشت.ما که فکر می کنیم مدرسه هم به اندازه ی ما خوشحال است !چون ما را هر روز می بیند!!!

هر روز را با خاطره ای شیرین به پایان برده ایم.از نوشتن انشا تا جایزه ی سر صف و جمع کردن پول کتاب تا سوار سرویس شدن.همه خوش و خرم. کم کم همه را می نویسیم...

...و اما تولد گل چه خانم

تولد در سرزمین عجایب برگزار شد با حضور شنگول (عروسک سرزمین عجایب)خوش اخلاق و با حوصله.ما بچه ها سوار هفت تا از دستگاه های بازی شدیم.پفک و ذرت و چیپس؛کیک و پیتزا و سیب زمینی ونوشابه خوردیم و...

...و بشنوید از کادوها.هدیه ی نقدی،عروسک bratzبزرگ،کیف تعویض baby bor n،لوازم تحریر،لیوان فانتزی،ساعت مچی،کیف،مداد رنگی،بلوز،کفش،پیراهن،باربی و...

و با رقص و شعر و بازی یک جشن تولد به یاد ماندنی به پایان رسید و گل چه خانم مرتب می گفت:چه زود تمام شد!

 

راستی خوش نماز روزه.یادتون نره در رحمت خدا بروی همه بازه آرزو کنین، خدا برآورده می کنه.

 

  

2 نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:27  توسط می گل و گل چه |