می گل:داشتم برگه و نمرات آزمون هام رو به بابا جون
نشون می دادم
.به انشا که رسیدم؛گفتم:نوزده شدم
،بالاترین نمره ی انشا نوزده بود
.
بابا جون کمی فکر کرد و گفت:درسته کسی توی انشا بیست نمی شه
!البته غیر از من![]()
![]()
![]()
!!!!
گل چه:تا رسیدم خونه ،شروع کردم به تعریف جریانات مدرسه برای مامی جان
.تا به نشون دادن نمره ی دیکته رسیدم
.مامی جان :اگه توی اولی هم بی دقتی نمی کردی
بیست می شدی.من(با قیافه ی حق به جانب
):به هر حال پیشرفت کردم دیگه![]()
![]()
![]()
(از نوزده و نیم تا بیست)
!!!
گل چه:در حال انجام تکالیفم بودم
که به جمله نویسی رسیدم،به مامی جان گفتم:می شه یه جملشو تو برام بنویسی
![]()
؟مامی جان خیلی محکم
:نه! من:آخه می خواستم دست خطت رو یادگاری داشته باشم
!! مامی جان
دیگه خندش
گرفته بود و اصلا جدی نبود
!
تا حالا شده ندونسته یه کاری کنین که همه بخندن
و بیشتر از همه خودتون بخندین![]()
![]()
؟!!
می گل:داشتم انشا می نوشتم
.ما می جان و گل چه هم پشت میز بودن.مو ضوع انشا:ایران ما بود.یه دفعه مامی جان گفت:ببینم چی نوشتی
؟ و خودش و گل چه زدن زیر خنده
!من هم نگاه کردم ببینم چه چیز خنده داری نوشتم
؟....بله من به جای ایران ما نوشته بودم "ایرمان"
و خودم هم کلی خندیدم
.
گل چه:با عجله دور خودم و دور اتاق می چرخیدم
ولی پیداش نمی کردم
!صدا زدم:مامی جان بدو دیرم می شه ها
!!مامی جان و می گل با سرعت اومدن توی اتاق :دنبال چی می گردی
؟ من با ناراحتی
:دنبال ساعتم!می گل و مامی جان با خنده
:ساعت که روی دستته
!بقیه ی خنده هاش هم واسه ی خودم موند
!
بابا جون صبح که می خواسته بره سر کار متوجه می شه که چراغ حمام روشن نمی شه
.فکر می کنه:ممکنه می گل
یا گل چه
از مدرسه برگردن بخوان برن حمام پس با سختی لامپ رو عوض می کنه
و لی وقتی کلید لامپ رو می زنه تازه متوجه می شه که اصلا لامپ نسوخته بوده و برق قطع بوده
!!!پس کلی می خنده
!!!بابا جون
وقتی مامی جان تعریف کرد ما هم کلی خندیدیم
ولی ازاینکه به فکرمون بودی هزار بار ممنون
.
اگه این اتفاق ها برای شما افتاده لطفا برامون بنویسین
.
روز جهانی کودک مبارک![]()
گل چه:اولین مسابقه ی امسال در مدرسه "مسابقه ی رمضان " بود.از کلاس ما قرار شد من
مسئول جمع آوری و تحویل برگه ها باشم.فکر کنم قابل اعتمادم![]()
![]()
!
می گل:اولین کتاب تمرینی که به ما دادند،کتاب علوم بود که باید هر دانش آموزی هزینه ی اون رو به من می داد
تا وقتی همه ی بچه ها آوردن به دفتر مدرسه تحویل بدم
و این مسئولیت به خوشی پایان یافت
.فکر کنم قابل اعتمادم![]()
![]()
!
یه خاطره ی بامزه از کلاس اول بابا جون
:
همون اولین روزا که بابا جون مدرسه بوده
،احساس می کنه گرسنه اس
و یادش میاد که صبحانه نخورده
!پس بدون معطلی دستش رو بالا می کنه و می گه:اجازه می شه برم خونه صبحانه بخورم![]()
![]()
!!!
جالب اینجاست که معلمش هم اجازه می ده
و بابا جون کاملا ریلکس می ره خونه و صبحانه اش رو میل می کنه
!!!!!
حتما بابا جون هم قابل اعتماد بوده![]()
که معلمش این اجازه رو بهش می ده
!!!!
دومین شنبه ی مهر ماه هم گذشت
.ما که فکر می کنیم مدرسه هم به اندازه ی ما خوشحال است
!چون ما را هر روز می بیند
!!!
هر روز را با خاطره ای شیرین به پایان برده ایم
.از نوشتن انشا تا جایزه ی سر صف و جمع کردن پول کتاب تا سوار سرویس شدن.همه خوش و خرم
. کم کم همه را می نویسیم...
...و اما تولد گل چه خانم![]()
تولد در سرزمین عجایب برگزار شد
با حضور شنگول (عروسک سرزمین عجایب)خوش اخلاق و با حوصله.ما بچه ها سوار هفت تا از دستگاه های بازی شدیم
.پفک و ذرت و چیپس؛کیک و پیتزا و سیب زمینی ونوشابه خوردیم
و...
...و بشنوید از کادوها
.هدیه ی نقدی،عروسک bratzبزرگ،کیف تعویض baby bor n،لوازم تحریر،لیوان فانتزی،ساعت مچی،کیف،مداد رنگی،بلوز،کفش،پیراهن،باربی و...
و با رقص و شعر و بازی یک جشن تولد به یاد ماندنی
به پایان رسید و گل چه خانم
مرتب می گفت:چه زود تمام شد
!
راستی خوش نماز روزه
.یادتون نره در رحمت خدا بروی همه بازه آرزو کنین
، خدا برآورده می کنه.

