تبليغاتX
خواهرانه - test

تعطیلات!

 سلام

 این جا بوشهر است!

 صرای ما را از بوشهر می شنویر!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 18:1  توسط می گل و گل چه | 
پیام آور بهار!

گوش کنین!

باز هم گوش کنین!!

صدای پاش کاملا نزدیکه.

منظورمون صدای پای خودمون نیست!!درسته که شانزده روزه ننوشتیم اما این صدای پاییه که سالی یه باره!!

 

صدای پای پیام آور بهار

صدای پای حاجی فیروز میاد!

             

هی چرخید و بشکن زد و رقصید حاجی فیروز

هی دایره زنگی زد و شعر خووند واسه نوروز

دلخوش به سلامی و علیکی منو خندوند

اسمش رو که گفت"سال یه روز" قلبمو لرزوند

ارباب خودش بز بز قندی نمی خندید

تا سر بالا کرد حاجی رو دید خنده رو فهمید

سالی یه روز اومد ولی از بس که قشنگ بود

یک سال تموم چشم و دلم منتظرش موند

گفتم حاجی یخ آب شده گل وابشه کاشکی

هر روز باشی اینجا دیگه ای قرمز مشکی!

 

خدا کنه همه خنده رو بفهمن

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:35  توسط می گل و گل چه | 
خووندن!!

  می گل:اولین نشریه ی امسال مدرسه که در واقع تحقیقات،نوشته ها و ساخت های دانش آموزان در رشته های علوم،ریاضی و ادبیات است آماده شد و یکی از نوشته های من به نام "تنهایی" در آن چاپ شد.

 

    گل چه:همه ی دانش آموزان کلاس سوم باید در مدت یک ماه کتابی می نوشتند و تحویل معلم ادبیات می دادند.کتاب من "تابستانه"نام داره و شامل چهار داستان درباره ی یه دختره.

 

 

 

بابا جون به مامی جان:چی می خوونی؟

مامی جان:داستان هایی رو که بچه ها نوشتن.تا حالا صد بار خووندمشون!

باباجون:پس یه بار دیگه هم بخوون!!

مامی جان:هزار بار دیگه هم می خوونم!!!

 

چرا اینقدر مامان و باباها دوست دارن نوشته های بچه هاشون رو بخوونن؟؟؟!

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:57  توسط می گل و گل چه |