تبليغاتX
خواهرانه - test

پیانو

   می گل:ما روزهای سه شنبه می ریم کلاس پیانو.معلم ما مهری جون خیلی مهربون وسرحاله و از  اینکه لحظاتی در کنار ماست لذت می بریم.

   چند وقت پیش مهری جون داشت یک قطعه از hyden joseph  رو  به من یاد می داد. بعد  مهری جون از روی زندگینامش(hyden) برام خووندو من دیدم  چیز هایی  که دربارش نوشته روی    آهنگ هاش تآثیر زیادی داشته. مثلا این که اون خیلی شوخ طبعه و همه ی آهنگ هاش رو با  همین شوخ طبعیش ساخته!!

 

    

   

     گل چه:چند روز پیش که رفته بودم کلاس پیانو مهری جون یک قطعه ی  سخت گذاشت جلوم  من تعجب کردم چون بعضی از نت های اون قطعه رو تا اون موقع ندیده بودم.

   یک کم نت هارو نگاه کردم بعد فهمیدم همه ی نت هارو خوب بلدم . دیگه شروع کردم به نواختن قطعه، وقتی قطعه تموم شد صدای دست زدن مهری جون ومی گل رو شنیدم تازه پیش خودمون   بمونه  چهارتا شکلاتم جایزه گرفتم.!!!!

       

  

2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:21  توسط می گل و گل چه | 
برای تو

  آلبوم رو ورق می زنم،اون جاپاهای کوچولو ،حالا کفش شماره ی 36 می پوشن،درست

  سایز پای من!! اون کوچولوی خوشگل که 51 سانت قد داشت،حالا

 درست هم قد منه! اون فرشته ای که  با هر آهنگ گریه اش نشون می داد که چی می خواد؛حالا درست استدلال می کنه و نزدیکترین هم  صحبت منه!!...

 

  فکر می کنم یعنی با گذشت دوازده سال ،این همه تغییر امکان پذیره؟؟!!

  باز هم فکر می کنم...

  خیلی چیزها هنوز هیچ فرقی نکرده!!!

  اون فرشته کوچولو هنوز دختر منه !همون دختر  خانمی که با برق چشماش می گفت:من می

 توانم! اون گل خوشبو هنوز وقتی خوشحال می شه ، خونمون رو پر از صدای قهقهه ی شاد خندش می کنه! اون ماه زندگی هنوز و همیشه و تا ابد عزیز دل من و بابا و خواهرشه.

   می گلم تولدت مبارک.

  خدایا تو را سپاس که با دادن این هدیه نعمت و برکت را به ما ارزانی کردی.

                                                                یک مامان

 

  دختران گلم امروز یاد آور اولین روزی است که وارد این سرای مجازی شدید.خوشحالم که باز هم

  می نویسید.تولدخواهرانه مبارک

 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:40  توسط می گل و گل چه | 
تابستان

  حتما می دونین که زمونه عوض شده و دیگه اول سال تحصیلی نمی گن:"تابستان را چگونه

  گذراندید؟" حالا تا سال تحصیلی تموم می شه ، همه برای تابستونشون برنامه ریزی می کنن.

  البته اگه مدرسه ها بذارن یه آب خنک و خوش از گلوی دانش آموزا پایین بره!!

  خدا را شکر بابا جون ما از همون اول با کلاس های درسی توی تابستون

 مخالف بود و فقط  کلاس های موسیقی ،هنری و ورزشی رو پیشنهاد می کرد.ما

 هم مثل سالهای قبل از همین کلاسا استفاده می کنیم و بقیه روز ها رو به بازی و تفریح و کمی مسافرت می گذرونیم.البته من   (گل چه)  تکلیف تابستونی هم دارم که بعدا در موردش می نویسم.

  

 

 

  این انشای ما بود درباره ی اینکه تابستان خود را چگونه خواهید گذراند؟

  شما چه برنامه ای برای تابستونتون دارین؟

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:42  توسط می گل و گل چه | 
روز مادر(با تاخیر!)

  می توانی که:

  دلی را بخری!

  بفروشی مهری

  شادمانی را حراج کنی

  رنج ها را تخفیف دهی

  مهربانی را ارزانی عالم بکنی

         به همین آسانی....

 

    مامان جون روز تو و روز تمام مامان های عزیز مبارک

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:36  توسط می گل و گل چه | 
سارا و مارال!

  یه خانم جوون رو برای اولین بار دیدیم . خوش برخورد و شاد بود.شاغل بود و به همین   

 خاطر دیر تر از بقیه به مهمونی رسید اما گفت:بیشتر از بقیه می مونم تا جبران بشه!!!

  در مورد دخترش صحبت می کرد که اسمش ماراله و به دوستش می گفت:تو چه خاله ای هستی که برای مارال لباس نخریدی؟

 

  اما بعد متوجه شدیم که این سارا خانم هنوز نه بچه داره و نه اون خانم خواهرشه!!!

  گاهی اوقات برخورد با بعضی آدما یه حس خوب شادی و صمیمیت رو بهمراه داره ،حس خوب بودن در زمان خوش دوستی های بچگی با همون رویاهای قشنگ!

 سارا جون از آشنایی با شما سر خوشیم.

 

 

2 نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 14:47  توسط می گل و گل چه | 
تفاهم

  زمستان سال گذشته متوجه شدیم که شوفاژ اتاق مامی جان و باباجون ، گاهی روشنه و گاهی

 خاموش!! از اونجایی که مامی جان سرماییه،شوفاژ رو باز می کرد و بابا جون که خیلی گرماییه

  ،تا گرمش می شد شوفاژ رو می بست!!! در این بین هیچ کدوم در این مورد با هم بحثی نمی

 کردن و ناراحت هم  نمی شدن!! تا یه روز که من (می گل) گفتم:شما که در این مورد تفاهم نداشتین،چرا با هم ازدواج کردین؟

 

 

  تابستان امسال یعنی درست دیروز ،مامی جان که کارهاش رو تموم کرده بود رفت کنار بابا جون

  نشست و گفت:خیلی گرمه!!چرا کولر خاموشه؟! و بلند شد که بره کولر رو روشن کنه که بابا جون

  گفت:خدا را شکر که به تفاهم رسیدیم!!

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:28  توسط می گل و گل چه |