بیست و نهم شهریور ماه 86
از دلخوشی آمدنت
می توانستم پرواز کنم
!از دلخوشی در آغوش
کشیدنت
می توانستم تا ابد بی حرکت بمانم
!از دلخوشی
شنیدن صدایت
می توانستم هیچ صدایی را نشنوم
!
تو آمدی
،با چشمانی سیاه
و لبهایی سرخ
تا من و بابا و می گل
بدانیم:
"خدا بالاترین محبت را به ما داشته
".دخترم
،گل چه جون
تولدت مبارک.
یک مامان
*******************************************************************
سی ام شهریور ماه 86
زندگی تکرار لحظه های خوشبختی است در کنار تو
و همراه تو
.
مامی جان تولدت مبارک
می گل- گل چه
******************************************************************** سی و یکم شهریور ماه 86
مرا ببر به مدرسه![]()
به دور از چشم باد
!
من به تو سیب می دهم![]()
تو به من سواد![]()
...پروردگارا
! آنچه در نيت ماست، آنچه بر زبان ماست و آنچه در عمل ماست، همه را براى خود و در راه خود قرار بده و آنها را از ما بپذير.
![]()
ازامروز همه مهمان خداییم.خوش نماز و روزه.
ما ساعت هشت صبح عازم تهرانیم
.می بینین عمر سفر چه کوتاست![]()
؟
وارد خونه که شدیم،رنگ وسایل هارمونی خاصی داشت،نارنجی،قرمز،
زرد،فندقی و بین همه ی رنگ ها کمی فیروزه ای
!!
سایزوسایل بسیار خوب تنظیم شده بود
. مثلا تلویزیون lcd چون به دیوار وصل بود احتیاج به میز نداشت
. سینمای خانوادگی هم که خودش پایه
داشت و باند هایی که دور هال پخش شده بودن![]()
قاب عکس های روی دیوار یه گل زرد و قرمز رو از چهار زاویه ی مختلف نشون می داد
.
آینه ی میز آرایش قدی بود
.توی اتاق تعدادی عکس های خانوادگی جدید وقدیمی بود که به نظر ما باعث می شددلتنگی کمتر بشه
!!
آباژور روی پاتختی که یه هدیه ی خاص بود
دکمه ی تنظیم نور
داشت
.
آشپز خونه روشن بود و حس سر زندگی رو به خوبی منتقل می کرد
!
...شاید از همه باحال تر اتاقی بود که دور تا دورش قفسه هایی بود پر ازکتاب های پزشکی،مهندسی،شعر و داستان
.
در هر حال خونه ی یه تازه عروس
بوی خوش تازگی می ده
و پر از زیباییه
.شاید یه جورایی پرنده ی خوشبختی
توی خونه بود
،که البته همه نمی دیدنش![]()
!!
پروازمون به بوشهر،حدود چهار ساعت تاخیرداشت
!بنابراین بابا جون بلیط ها رو تغییر داد
و ما در کمال ناباوری همون شب به شیراز رفتیم
و برای اولین بار
خونه ی خاله
رو دیدیم
.
این نوشته قسمت کوتاهی ازسفر پر خاطره ی ماست
.اگه بشه هر روز
و می نویسیم که چه اتفاقات شیرینی افتاده
.
فعلا بوشهریم
ومنتظریم خاله از شیراز برسه
.امشب ساعت نه ؛به امید خدا
؛ خاله بوشهره و کنار ما
.
تابستان هم رو به اتمامه
.اما مسافرت ما از فردا شروع می شه
داریم می ریم بوشهر و شیراز.
تابستان خوبیه
.کلی کار انجام دادیم
.کلاس های هنری رفتیم،کلی خرید داشتیم.بارها به مهمونی رفتیم.
دیشب حنابندون بودیم
،امشب یه نامزدی می ریم
و سه شب دیگه عروسی
.(این سه برنامه متعلق به سه نفره!)عروسی فردا شب رو نمی تونیم بریم
چون پرواز داریم
.
یکی از کارهایی که توی تمام مدت سال تداوم داره ،خووندنه کتابه
.یه کتاب خیلی جالب جز
کارهای تابستونیه گل چه بود به اسم:"امان از دست نگرانی"
.توی این کتاب به زبان خیلی ساده درباره نگرانیها و علت و راه های برطرف کردن اونا توضیح داده .گل چه این کتاب رو با صدای بلند
برامون خووند
و ما هر کدوم درباره ی تجربیاتمون صحبت کردیم
و متوجه شدیم که چه راحت می شه نگرانی رو از خودمون دور کنیم
.
دایی ماکان روی تخت نشسته بود و گل چه با مهربونی موهاشو شونه می کرد
!
من(می گل):در حال حاضر،گل چه ،والد مهربانه
...
گل چه:دایی هم کودک مطیع و سازگاره![]()
!!!
توی این تابستون کلی روانشناس شدیم
!!!!

