تبليغاتX
خواهرانه - test

یه جشن با شکوه

  هر سال این موقع که میشه توی خونمون یه شور و حال عجیبی برپاست.همه منتظرن مامی جان دعوتشون کنه ومامی جان به فکر برنامه ریزی براییه جشن ویژه ست!

  بابا جون تا می رسه خونه ،می پرسه چکار کردین؟ چقدر میوه و شیرینی

  سفارش بدم؟و......

   دلمون می خواد مژده جون و مادر جون و خاله و عمه هامون هم بوشهر و شیراز بیان.حتی دوست و اقوامی کهتوی امریکا هستن دوست دارن توی این جشن شرکت کنن.خلاصه نه ساله  که سعادت

  داریم توی خونمون تولد امام رضا(ع) رو جشن بگیریم و از ته ته ته دلمون شاد باشیم ،خدا رو شکر گزار باشیم و باز هم از درگاهش خواسته هامون رو بخوایم.

           میلاد علی بن موسی الرضا(ع) بر همه مبارک

 دلمو گره زدم به پنجره ات دارم می رم    دوست دارم تا من میام زود گره هامووا کنی

   یادتون باشه هر چی از امام رضا(ع) می خواین بگین که این روزا عیدی های خوبی می ده.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 20:33  توسط می گل و گل چه | 
ویتامین

  بابا جون زود اومده بود خونه.ما مشغول انجام دادن تکالیفمون بودیم که...

  مامی جان وارد اتاق شد با دوتا لیوان آب پرتقال و لیمو شیرین.

     ما خوردیم!

  بابا جون اومد با گریپ فروت پوست گرفته.

    ما خوردیم!!

  مامی جان صدا زد:گل ها بیاین شیر و کیکتون رو بخورین.

    ما خوردیم!!!

  بابا جون به مامی جان:امروز دخترای گلم موز خوردن؟!!!

   ....اگه بابا جون هر روز زود میومد خونه ،اونوقت ما دوبرابر همیشه باید ویتامینه می شدیم و حالا دوتا توپ ویتامین بودیم!!!! و صد البته دیگه به درس خووندن نمی رسیدیم!!!!! 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 19:32  توسط می گل و گل چه | 
بلند شو! "مرگ" به تو نمی آید قیصر!!

 

از دبستان همراه ما و همه بوده و خواهد بود، با آن شعرهای زیبایش،اما هیچکس فکر نمی کرد لباس مرگ،اینقدر زود به تن او اندازه شود!

   برای قیصرامین پور  که نازنین شعر بود(از عباس علی یونسی)

   کودکانه خواب رفته بود

   رو به آسمان

  چشم هاش بسته بود

  شعر تازه ای نداشت

  خسته بود

  در نبود او

  حال و روز شهر و مردمش

  حال و روز کاج ها،کلاغ ها

  حال و روز کوچه ها و باغ ها

  حال و روز خنده ها

ماهی و پرنده ها

                خراب شد

  عکس "قیصر" عزیز

               قاب شد

  زیر آن نوشته شد:

                زنده یاد....

  وای،

  بد به حال شعر!!

 

                           روحش شاد و یادش گرامی

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 18:55  توسط می گل و گل چه | 
با هم آمدن!

 در کلاس گل چه

  یکی از خانم ناظم ها میره تو کلاس و می گه :(فلانی)مامانت امروز میاد دنبالت.پس با سرویس نرو.گل چه خانم سرش رو از روی کارش بلند می کنه و می گه :من؟خانم ناظم هم  جواب می ده:بله.

   خلاصه این خانم گل ما با سرویس نمی ره و منتظر مامی جان می شه.اما مامی جان خیلی دیر می کنه!

 

 در منزل ما

 مامی جان و دوستاش توی خونه بودن و همه می دونستن که گل چه ساعت دوازده و ربع میاد.اما خبری نبوده .طوریکه دوستای مامی جان هم نگران می شن.خلاصه همه ی مهمون ها می رن و مامی جان فکر می کنه :پنج دقیقه صبر می کنم .اگه دخترم نرسید تماس می گیرم.

 در پیلوت مدرسه

 خانم ناظم متوجه می شن که گل چه منتظر نشسته،به طرفش می رن و می پرسن:چرا با سرویس نرفتی؟گل چه هم جریان رو تعریف می کنه و مشخص می شه که اصلا قرار نبوده که مامان گل چه بیاد و منظور خانم ناظم یه دانش آموز دیگه بوده!!!

به این ترتیب با مامی جان تماس می گیرن و جریان رو می گن و مامی جان می گه:لطفا گل چه رو با می گل که توی راهنماییه و دیرتر تعطیل می شه بفرستین...

...و به این ترتیب ما دوتا بعد از یکسال ،هردو با هم با یه سرویس اومدیم خونه.

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:14  توسط می گل و گل چه |